چندی پیش در یکی از سایتهای خبری، اخبار مربوط به تصمیم برای حذف نام پادشاهان تاریخ ایران را در نوشتههای درسی خواندم. اول توجهی به آن نکردم. گفتم شاید این خبر نیز مانند برخی از خبرهایی که این روزها منتشر میشود، نقل قولی از درجه چندم باشد. اما وقتی تیتر آن را در روزنامههای کشور خواندم، حیران ماندم!
یعنی چه؟ خیلی سعی کردم منطق این تصمیم را پیدا کنم. جالب اینکه با هرکس در مورد این خبر گفتگو میکردم، همگی بلا استثنا از شنیدن این خبر جا خورده بودند. ما را چه میشود؟
یعنی آیا صرفاً بخاطر آنکه واژه پادشاه یک واژه به اصطلاح طاغوتی است، باید از فرهنگ این کشور حذف شود؟ آیا واقعاً تمامی پادشاهان این سرزمین کهن، جملگی به درد جرز لای دیوار میخورند؟ آیا تاریخ این سرزمین 6000 ساله باید محدود به حداکثر 50 سال شود؟
من با نفرین و لعنت بر برخی از ستمگران و زورگویان و جابران و کوتهفکرانی که برای خوشامد قدرتهای هم عصر خود،حاضر به فروش فرهنگ، وطن، شخصیت و خان و مان این سرزمین شدند (که هزاران بار بدتر از خود فروشی است) نه تنها مخالفتی ندارم، بلکه در صف اول یورش برندگان به آنها خواهم بود. اما آیا تمامی پادشاهان و به عبارتی تاریخ ایران باید فدای این عده شوند؟ تا کی میخواهیم تر و خشک را با هم بسوزانیم؟ مگر نه این است که تاریخ آیینه عبرت است و دانشگاه زمان؟ مگر نه این است که تاریخ، شخصیت و هویت هر ملت و فرهنگی را نشان میدهد؟ مگر نه این است که کشورهایی چون تاجیکستان، ازبکستان، افغانستان، عراق، بحرین، پاکستان و حتی کشمیر با یادگارهایی از این دیار کهن خود را در ایرانی بودن با ما سهیم میدانند؟ مگر نه این است که مهمترین نگارخانههای بزرگ دنیا فقط به این خاطر معروف و سرآمد هستند که یادگارهایی از دوران پادشاهان کهن این مرز و بوم را در خود جای دادهاند؟ حال یکباره بگوییم این دوران از تاریخ سرزمین ما حدف شدهاند؟ مانند قاره و تمدن آتلانتیک!!
فرزندان ما چه گناهی را مرتکب شدند که فردا روزی اگر گذرشان به موزه لوور فرانسه افتاد و منشور آزادی کوروش را دیدند، به آن افتخار نکنند؟ ندانند که در زمان زمامداری داریوش بزرگ، مرخصی زایمان برای مادران بارداد باب گردید. تصور آن را نکنند که اولین سیستم تامین اجتماعی و دستمزد از کارافتادگی و بازنشستگی در دوران داریوش بزرگ معمول گردید. بعد به اروپا رفته و بعداً توسط شاگردان تاریخ ما مجدداً به ما درس داده شد. چرا با دست خود، تمدن خود را به تاراج میبریم؟
چرا منکر پادشاهی کوروش بزرگ و کوروشهای دیگری شویم که در زمانی که در تمامی جهان، هنگامی که غارت، تاراج، بردهداری و تجاوز به مناطق شکست خورده و یا تسلیم شده امری رایج و خلاف عرف نبوده، دستور آزادی اسرا، مذهب و منع غارت و تاراج و تجاوز به بازماندگان سرزمینهای شکست خورده را صادر نموده و به این طریق، نام خود و سرزمین خود را در جهان و کتاب مقدس تورات جاودانه ساخت؟
افتخار نکنیم به داشتن نیکمردی چون کوروش بزرگ که هنگامی که در اثر تیراندازی فرد سکایی زخمی گردید، در زمان محاکمه فرد تیرانداخته که مقرر گردیده بود بر اثر قوانین جاری آن زمان – که خود وضع نموده بود – باید هر دو دست وی به دلیل دخالت داشتن در انجام عمل خلاف قانون (با یک دست کمان را گرفته و با دست دیگر تیر را رها نموده بود) قطع میگردید، فقط و فقط به این دلیل حکم مجازات را لغو نموده که فرد گناهکار دارای سه فرزند کوچک بوده و نمیتوانسته بدون دست برای آنها نان شبی فراهم نماید؟
این همه فرهنگ و شخصیت را فقط به خاطر آنکه او پادشاه جهان بود، فراموش کنیم؟ آیا این قبیل اعمال و رفتار بزرگ منشانه برای ایران افتخار نیاورده بود؟
به کتیبههای دوران هخامنشی نگاهی دوباره بیاندازیم، آیا میتوان کتیبهای از یکی از این پادشاهان را یافت که با سپاس از پروردگار یکتا و نیایش او آغاز نگردیده باشد؟ آن هم در زمانی که تمامی عالم در حال بت پرستی و گوساله پرستی بودند.
چه میدانم! آیا تاریخ جهان را فقط باید در این چند دهه اخیر و آنهم در کشورهایی با سیستم حکومتی جمهوری جستجو کرد؟
به فرزندان خود چه بیاموزیم؟ بگوییم، فردوسی، عطار نیشابوری، خوارزمی، بوعلی سینا، حافظ، سعدی، مولوی، خیام، شیخ بهایی، و هزاران ستاره تابناک دانش و ادب پارسی در زمان فرمانروایی و زمامداری چه کسانی شاهکارهای خود را خلق نمودند، اصلاً شاید تا چند وقت دیگر، ناگزیر شویم واژه شاهکار و شاهنامه را نیز به دلیل حذف پیشوند شاه تغییر دهیم.
بیاییم بر روی واژهها تکیه نکنیم، که واژهها در ادوار مختلف، معانی و تعابیر متفاوتی را خواهند داشت.
هر ایرانی باید به داشتههایش، به دستاوردهایش، به تمدن، فرهنگ و سرزمینش، جدای از آنکه مربوط به چه زمانی است، افتخار کند، درس بگیرد، افتخاراتش را حفظ و اشتباهاتش را جبران نماید.
جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم با کس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست از ماست که بر ماست
ما کهنه چناریم که از باد ننالیم بر خاک ببالیم
لیکن چه کنیم ، آتش ما در شکم ماست از ماست که بر ماست
نظرات ()