تمدن فراموش شده

 
به یاد آرش ....
نویسنده : مانلی مجد - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢
 

 

دیرزمانی است در این سرزمین، کس نمی­خندد.  بلبلان که گهگاه صدای زیبایشان در همهمه شادی و خنده مردم ایران زمین گم می شد، حیران و متحیر به دنبال آوای مردمان می گردند.  چه شده است؟ کجایند صدای پچ پچ و خنده شیرین دوشیزگانی که در گوشه­ای، از عشق نویافته خود با یکدیگر سخن می گویند؟ کجایند دخترکان و پسرکان زیبارویی که به دنبال هم در کوچه های مصفای آن دوران می دوند؟ کجایند آن نفس های سنگین مردان تنومند و جوانمرد ایرانی که به گاه روز در پی کسب روزی خانه و آشیانه خود را ترک گفته تا در هنگام پسین با دست پر، چشمان منتظر خانواده شان را روشن کنند؟  کجایند بانوان نجیب و مهربانی که صدای رفت و روب خانه آنها به آرامش شهر نوای زندگی می داد؟

همه درها بسته، بازارها کساد و مردمان نگران از سرنوشت خویش اند.  نگران فرزندان خود،  همسران خود و نگران سرزمین خود..... ایران!

 

مرزهای مُلک

 همچو سرحدّات دامن گستراندیشه،   بی سامان

برج‌های شهر، همچو باروهای دل، بشکسته و ویران

دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور

... هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت

 هیچ دل مهری نمی‌ورزید هیچ کس دستی به سوی کس نمی‌آورد

 هیچ کس در روی دیگر کس نمی‌خندید

 

آری چندی است سپاه تورانیان به فرماندهی افراسیاب تورانی امان را از مردم ایرانویچ گرفته است.  از مردم سرزمینی که ایرج، فرزند برومند فریدون آن را بنیاد نهاده. 

این جنگ خانمان سوز، سال­های سال است که ادامه دارد.  نبردی که امان را از ایرانیان گرفته است.  نبردی که دلاوران پارسی چون منوچهر، کارن، نوذر، سام، زال، رستم، بیژن، گیو، گودرز و کیخسرو در طی آن دلاوری ها و ارادت خود را به این سرزمین مقدس نمایاندند.  جنگی که آتش آن از جرقه ای به نام رشک و حسد زده افروخته شد.

می گویند چون فریدون پادشاه پیشدادی و در بند کننده آژدیاک (ضحاک ماردوش) به پایان عمر خود رسید، سه فرزند خود به نام های تور، سلم و ایرج را بر بالین خود احضار و به هر یک بخشی از قلمرو کشور ایرانویچ را واگذار نمود.  خاور (توران) را به تور، باختر (روم) را به سلم و مرکز (ایران) را به ایرج، فرزند کوچکتر خود داد.  دو برادر بزرگ از محبت بیشتر پدر به برادر کوچک خود حسادت نموده و او را از بین بردند.  این مسئله آغازگر جنگی خانمانسوز بود که سال­ها بین نوادگان فریدون و از برای خونخواهی پدران خود در گرفت.

نبردی که منجر به کشته شدن سهراب به دست رستم گردید.  نبردی که منجر به شکنجه دادن و مرگ ناجوانمردانه سیاوش شد.  آوردگاهی که میدان آزمایش دوستی­ ها، جوانمردی ها و فداکاری ها و خیانت ها گردید.

اینک سپاه ایران به فرماندهی منوچهر خسته و درمانده از نبردی طولانی در دره طبرستان (مازندران) به محاصره تورانیان به فرماندهی افراسیاب درآمده اند.  به تدبیر پادشاه فرزانه ایران، پیشنهاد صلح بین دو کشور ارائه گردید.  صلحی که به ناچار و از برای حفظ اقتدار ایران پذیرفته شد.  اما پیشنهاد افراسیاب بی شرمانه بود.  تعیین حد و مرز ایران باید با پرواز تیری از چله کمان تعیین گردد...

کدامین بازوی توانا می تواند وسعتی در خور پهلوانان ایران را تعیین نماید؟ کدامین نیروی بشری می تواند از کیان سرزمین فرزندان ایرج پاسداری نماید؟

 

آخرین فرمان، آخرین تحقیر

... مرز را پروازِ تیری می‌دهد سامان!

گر به نزدیکی فرود آید، خانه هامان تنگ، آرزومان کور... ور بپرّد دور، تا کجا؟ ... تا چند؟

آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجهٔ ایمان؟

هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛

چشم ها،‌بی گفت و گویی، هر طرف را جست و جو می‌کرد.

 

پهلوانان ایران گرد هم آمدند.  مشورت کردند.  با چشمانی اشکبار به سرنوشت شوم خود لعنت فرستادند تا آنکه........

به ناگه ایزدبانو اسپندارمذ (اسفند) پدیدار گشت.  همچون همیشه با چهره ای درخشنده، یا جامه ای به سپیدی برف و با لبخندی شیرین و امید بخش.  همو بود که فرمان داد چوب، پر و آهن لازم برای این تیر و کمان هرکدام از جنگل و عقاب و معدن خاصی تهیه گردد. چون این امر به دستور منوچهر انجام شد، اسپندارمذ فرمود که حال بزرگمردی می خواهم که این تیر را پرواز دهد.  نه با زور بازو، بلکه با نیروی عشق و جان!  چه هرچه بیشتر از عشق و جان مایه بگذارید، وسعت و اقتدار سرزمینتان بیشتر خواهد بود.

چشمان منتظر و نگران مردم ایران چنین بزرگمردی را جستجو می کردند.  همه در جمعیت به دنبال گیو، رستم و بیژن بودند. به ناگاه فریادی از میان جمعیت برخواست که این افتخار را نصیب من سازید!!

چهره ها به سمت صاحب صدا چرخید.  و او کسی نیست جز آرش

 

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،

 دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛

کودکان بر بام،

 دختران بنشسته بر روزن،

 مادران غمگین کنارِ در

کم کمَک در اوج آمد پچ پچ خفته

خلق، چون بحری برآشفته،

 به جوش آمد؛ خروشان شد؛ به موج افتاد؛

 برش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد.

منم آرش،  چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛

منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

 به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده.

مجوییدم نسب،  فرزند رنج و کار؛

گریزان چون شهاب از شب،

چو صبح آمادهٔ دیدار

 

آرش با گام هایی استواز از میان جمعیت برون آمد.  با سینه ای ستبر و سری بر افراشته.  از شاهنشاه ایران اجازه خواست و از پهلوانان رخصت! ناگه فریاد شادی از میان ایرانیان برخواست.  ناجی ایران زمین پیدا شد!  ایرانیان مظهر صلابت و استقلال سرزمین آریا را دوره کرده و به او تبریک می گفتند.  سپندارمذ نیز با لبخندی بر لب و قطره اشکی در گوشه چشم این انتخاب را تایید نمود.

 

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛

گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش

 شما را باده و جامه گوارا و مبارک باد!

 دلم را در میان دست می‌گیرم و می‌افشارمش در چنگ،

دل، این جام پر از کینِ پر از خون را؛       دل، این بی تاب خشم آهنگ...

که تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛

که تا کوبم به جام قلب تان در رزم!

که جامِ کینه از سنگ است

 به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

درین پیکار،    در این کار،

دل خلقی است درمشتم،

امید مردمی خاموش هم پشتم.

 

اما آرش جامه از تن برون آورد.  بدن ورزیده و تنومند خود را به مردم نشان داد و چنین گفت : به خداوند سوگند که در من هیچ کژی و سستی وجود ندارد.  بدنم را بنگرید که سالم و تنومند است.  سوگند می خورم که تیر را با تمام عشق و مهر به میهن و مردمانم از کمان بیرون کنم.  در این راه از نیروی جانم بهره می گیرم.  چه جان دادن در راه اقتدار سرزمین مادری کوچکترین افتخاری است که نصیبم خواهد گشت.

آرش تیر و کمان را برداشت.  آهسته امام استوار از البرز بالا رفت.

 

دشمنانش، در سکوتی ریشخند آمیز، راه وا کردند

 کودکان از بام‌ها او را صدا کردند،

 مادران او را دعا کردند

 پیرمردان چشم گرداندند

 دختران، بفشرده گردن بندها در مشت، همرهِ او قدرت عشق و وفا کردند

 آرش، امّا همچنان خاموش،

 از شکاف دامن البرز بالا رفت

 وز پی او،

پرده‌های اشک پی در پی،

 فرود آمد

 

  پیش روی او، دماوند خودنمایی می کرد.  کوهی که شاهد پیکار میان خیر و شر بود.  اولین ستیغی که از ایرانویچ سر برون آورده.  محلی که ضحاک در آن زندانی شده است.  اکنون دماوند استوارتر و بلند تر به نظر می آید.  چه پذیرای جوانمردی است که مقدر شده بار دیگر اقتدار را به ایران برگرداند.  حال دماوند می تواند بار دگر به خود ببالد که سرحدات سرزمین خود را در دوردست ها نظاره گر و پاسدار می باشد.

 

درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود

که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود

 به صبح راستین سوگند

 به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند

که آرش جان خود در تیر خواهد کرد،

 پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند.

 

زمین می‌داند این را،    آسمان‌ها نیز،

 که تن بی عیب و جان پاک است

 نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛

 نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است

دلم از مرگ بی زار است؛

که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است

 ولی، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

 ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛

 فرو رفتن به کام مرگ شیرین است

همان بایستهٔ آزادگی این است.

 

آرش چندی درنگ کرد و با خدای خود راز و نیاز.  آخرین درخواست او از خداوند نه مال و مقام بلکه توان بود که بتواند هرچه بیشتر به بزرگی سرزمین خود بیافزاید. 

 

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد

 به سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد؛

برآ، ای آفتاب، ای توشهٔ امّید!  برآ، ای خوشهٔ خورشید!

 تو جوشان چشمه ای، من تشنه‌ای بی تاب

 برآ، سرریز کن، تا جان شود سیراب

چو پا در کام مرگی تندخو دارم،

 چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم،

به موج روشنایی شست و شو خواهم؛

ز گل برگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم.

دمی چشم ها را بست.  نفسی تازه کرد.  کمان را گرفت و به سمت باختر نشانه رفت. زه کمان را با پر تیر آشنا نمود.  اسپندارمذ بوسه ای بر تیر زد.  آرش تا جاییکه توان داشت زه را به عقب کشید و با برآوردن نام ایران زه را رها کرد.

 

شما، ای قله‌های سرکش خاموش،

که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می‌سایید،

که بر ایوان شب دارید چشم انداز رؤیایی،

که سیمین پایه‌های روز زرین را به روی شانه می‌کوبید،

که ابر آتشین را در پناه خویش می‌گیرید؛

 غرور و سربلندی هم شما را باد !

امیدم را برافرازید، چو پرچم‌ها که از باد سحرگاهان به سر دارید

 غرورم را نگه دارید، به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید

 

با رها شدن تیر، آرش نیز بر زمین افتاد. آرش هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و جانش در تیر دمیده می‌شود.

 

 شام گاهان،

راه جویانی که می‌جستند آرش را به روی قله ها،

 پی گیر،

بازگردیدند،

بی نشان از پیکر آرش،

 با کمان و ترکشی بی تیر

 آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش

 کار صدها صد هزاران تیغهٔ شمشیر کرد آرش.

 

هرمز، خدای بزرگ، به ایزد باد (وایو) فرمان داد تا تیر را نگهبان باشد و از آسیب نگه دارد. تیر از بامداد تا نیمروز در آسمان می رفت و از کوه و در و دشت می گذشت تا در کنار رود «جیهون» بر تنه ی درخت گردویی که بزرگ تر از آن در گیتی نبود؛ نشست. و آنجا را مرز ایران و توران نامیدند.

 

تیر آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،

 به دیگر نیم روزی از پی آن روز،

 نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند

و آنجا را، از آن پس،

 مرزِ ایران شهر و توران بازنامیدند.

 

ماهتاب،

 بی نصیب از شبروی هایش،

 همه خاموش،

 در دل هر کوی و هر برزن،

سر به هر ایوان و هر در زد

 آفتاب و ماه را درگشت سال‌ها بگذشت

 سال‌ها و باز، درتمام پهنهٔ البرز،

 وین سراسر قلهٔ مغموم و خاموشی که می‌بینید،

 وندرون دره‌های برف آلودی که می‌دانید،

 رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند نام آرش را پیاپی در دل کهسار می‌خوانند،

 و نیاز خویش می‌خواهند.

با دهان سنگ‌های کوه آرش می‌دهد پاسخ

 می کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه؛

می دهد امید،

می نماید راه

 

درود بر روان آرش و درود بر روان بزرگ مردان و زنان و حماسه سازان پاسدار ایران زمین!

 

*چکامه ها از سیاوش کسرایی می باشد.

 

                 

 

 


 
comment نظرات ()